تبليغاتX
بیدلانه
از این پس بار ما و شانه ی ما

دل ما و غم ویرانه ی ما

چراغ خانه ی همسایه هرگز

نمی سوزد برای خانه ی ما

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:42  توسط شهباز ایرج | 
فرو آوردم از دیوارها تصویرهایش را

که خالی تر ببینم بعد از این در خانه جایش را.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 20:38  توسط شهباز ایرج | 

داکتر صاحب سمیع حامد اخیرا شعرهای تکاندهنده ای برای وطن نوشته اند که من در فیسبوک آنها را دیدم اما نمی دانم در جای دیگر هم می توان خواندشان یا خیر، آنها شعرهای بسیار اثرگذاری بودند و مرا واداشتند که خود نیز در این قلمرو کاری صورت دهم. داکتر صاحب می گفت از همه ی شاعران کشور بخواهیم این زمینه را به عنوان زمینه ای جانبی در کارهای تخلیقی دیگر شان در نظر بگیرند که به قول شاعر: وطنداران! وطن داری نمانده. 

این هم دوبیتی های بنده:


از این وحشت یکی گشته فراری

یکی دایم به حال سوگواری

یکی هم رفته که ملا شود لیک

شده یک بم گذار انتحاری


تو را آن می فروشد می خرد این

و یا می بازد آن و می برد این

مگر ای آشیان صاحب نداری؟

که تا آن می نشیند می پرد این


مکن تحقیر دیگر کشورم را

کم از شعله مدان خاکسترم را

که می خواهم میان دشمنانش

بگیرم اندکی بالا سرم را


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:19  توسط شهباز ایرج | 

می بینمت بار دگر ای آرزو ای آرزو 

از کوچه در حال گذر ای آرزو ای آرزو


تا من سلامت می کنم می گویی ام: تو کیستی؟

می گویم آن رفته سفر ای آرزو ای آرزو


بی باورانه راه خود در پیش می گیری و باز 

می یابمت دور از نظر ای آرزو ای آرزو


در می زنم: تک تک ته تک با وسوسه با دلهره

می بینی ام از لای در ای آرزو ای آرزو 


می بینمت وا می کنی دروازه ی یک صبح را

بر روی یکتا در به در ای آرزو ای آرزو 


دور از تو دیوانه شدم هذیان نویسی می کنم 

هر روز و شب با چشم تر ای آرزو ای آرزو


شکی ندارم خسته ای شکی نداری خسته ام

تو در وطن من در سفر ای آرزو ای آرزو


+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:19  توسط شهباز ایرج | 
 

یکی فرشته نبود و یکی نبود آدم

بدل به نفرت بسیار شد محبت کم

 

محبتی که تو آن را گناه می خواندی

محبتی که من آن را یگانه چاره ی غم

 

مرا تو لایق آن عاشقی ندانستی

که برگزیده ترین رنج بود در عالم

 

...ادامه می دهم این سال های دوری را

که بی وجود تو خو کرده ام به بوی عدم

 

اگرچه تلخ و لیکن قبول باید کرد:

خدا نصیب نکرده من و تو را با هم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 2:14  توسط شهباز ایرج | 
 

با نبودن آفتاب خو  گرفته ام،

با مهربانی های آسمان که آزاری ست

چنان تکلیف طعام کردن بر مهمانی دست از طعام گرفته،

اما ماندن در کوچه ای

          که تو را در آن هیچگاه نمی توانم دید

                                         کشنده است.



+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 22:32  توسط شهباز ایرج | 

 

 برای علی

 

امروز حس غریب سفر

به واقعیت نفس هایت چنگ می اندازد

و نگاه آنان که تو را داشتند

                       خشک نخواهد شد.

 

آی غربت خاموش نخلستان ها!

                      که شبی دیگر برگذشته است و تو هنوز

                                در پشت دروازه های بهشت مانده ای

 

خورشید برنخواهد آمد امروز

چرا که خود خورشیدی بود

                                       آن سر

                                که در آغوش غروبی پایدار آرمیده است

 

نگاه می کنی منتظرانت را

                                فرا می خوانندت

                                 به تماشای انتها و ابتدای همه چیز

                                        و تو با لبخندی

                                                 همه ی آفتاب های بعد از خویش را

                                                                                              وداع می گویی

افسوس!

 

دنیا تو را چنان که تو بودی نفهمید....

 

با سپیده ای هنوز نیامده در دل

                  و آفتابی خاموش در نگاه

                                تنهای مان می گذاری

 

اینک ماییم و افق هایی که آینه دار فرق گشوده ی تو اند

 

... و به هیچ صبحی نخواهد انجامید

شبی که تو از آن پا گرفته ای.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:50  توسط شهباز ایرج | 

نشسته بر همه چیزش  غبار خاکستر

به دوش می کشد این خاک، بار خاکستر

 

کبوتران خیالات درگرفته ی من

چه نغمه ساز کنند از حصار خاکستر

 

هنوز این منم آواره گرد قسمت خویش

به دور یاد تو یا بر مدار خاکستر

 

دلم گرفته از این روزهای سر درگم

دلم گرفته از این روزگار خاکستر

 

چگونه جمع شود خاطر پریشانم

که داده اند به باد اختیار خاکستر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 21:30  توسط شهباز ایرج | 

این جنگ خصلتان که به روی تو تاختند

ای کاش قدر ذره تو را می شناختند

 

حالا کجا شدند کسانی که آشکار

از استخوان ملت من قصر ساختند

 

حالا کجا شدند همان ها که سالها

شیپور جنگ و طبل ظفر می نواختند

 

خون مرا به قیمت مرمی فروختند

تا بیرق قلمرو وحشت فراختند

 

آراستند هفت بساط قمار را

هفتاد نسل بعد مرا نیز باختند

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 4:19  توسط شهباز ایرج | 

چه زود از یاد ها رفتند آن روزان

من اکنون چشم های حیرتم در پشت تاریکی ست

گویی گربه ها آواز می خوانند

هنوز آن باد می رقصد

 صدای کیست؟

چه کس بیدار می خواهد کسانی را

که خوابیدند روی ناتمامی های گنگ خویش

من از آن چار راه مرگ راهی می شوم یک روز یا یک شب

قدم ها می زنم دلتنگی خود را

به جایی می رسم آخر.

کسی آواز هایم را در این تاریکی از من می گریزاند

کسی فردا شدن را باز می گیرد از این تاریک مانده شب

تو را می پرسم از رویا و دیگر بار می پرسم

تو را در سرزمین های دگر

از روزگاران غریب و دور می پرسم

تو مانند نسیمی از نفس ها

در میان برگ های تاک، زیر سایه ی آن بیدهای پیر

کنار حوض و چشم اندازهای سبز

و بوی خاک هنگامی که بر آن آب می پاشند

و کوچه مست از بوی خوش عید است

...مانده ای بسیار دور از من

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 1:59  توسط شهباز ایرج |